محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

900

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بهر مسلمانان را . پس سليمان او را اندر آن نامه تعزيت مرگ پدرش و تهنيت برادرش وليد [ كرد ] ، و از كار يزيد بن مهلَّب او را آگاه كرد و گفت : او به خراسان است و مالهاى بىاندازه گرد كرده است ، و همى ترسم كه او عاصى شود . بازآى تا به خراسان شوى و كار او مرا كفايت كنى . چون اين نامه به مسلمه رسيد چاره نيافت از بازگشتن ، و منادى بانگ كردند كه سلاح برگيريد . مسلمه با سپاه بر نشست و حرب را بياراست . و روميان آگاه شدند ، بيرون آمدند اندر تعبيهء نيكو چنان كه هرگز چنان بيرون نيامده بودند . و هر دو گروه حرب كردند هر چه سختتر ، تا روى به هزيمت شدند و پشت بدادند و مسلمانان در پى ايشان اندر نهادند تا به شهر باز بردندشان ، و مسلمانان بسيار غنيمت بيافتند و به مدينة الفهر بازآمدند . و ديگر روز اليون ملك الروم نامه نوشت به مسلمه و گفت : اين كار سخت دراز شد ميان من و تو ، و من پنداشتم كه چنين نبود . اكنون عزم كردم كه صلح كنم بدان شرط كه تو از اين جزيره بازگردى و به مشحنه ( ؟ ) بازشوى و آنجا همى باشى تا من هر سالى شش بار هزار هزار درم به تو دهم و هزار وقيه زر ، و پنجهزار سر گاو و گوسپند و هزار سر ماديان ، و ديگر چيزها از پرنيان و ديبا و سقلاطون و آنچه بدين ماند ، و با يك ديگر صلح كنيم تا آن گاه كه تدبير حال خويش بكنيم . اگر خواهى كه هم اينجا به مشحنه باشى و اگر خواهى به سوى شام شوى . مسلمه جواب نامه كرد و گفت : من با تو صلح كردمى اگر نه آن بودى كه سوگند خورده ام كه از اينجا بازنگردم تا در اين شهر نيايم . چون اندر آمده باشم آنچه خواهم بكنم ، و اگر نه خود هم اينجا بباشم و صبر همى كنم تا خداى عزّ و جلّ آن را بگشايد به دست من ، يا كشته شوم . رسول نامه برد و مسلمه منادى را فرمود تا بانگ كرد كه برنشينيد و نزد قسطنطينه شدند . و خبر به اليون شد . ملك الروم با همه بطريقان [ 313 b ] و مهتران بيامدند و بانگ كرد و گفت : اى مردمان ، امير شما كجا است ، مسلمه ، تا با او سخنى گويم . مسلمه فراز رفت و برابر او بيستاد و گفت : چه خواهى ؟ منم مسلمه .